تبليغاتX
ღ♥ღلحظه های بارانیღ♥ღ

ღ♥ღلحظه های بارانیღ♥ღ

♥♥این روز ها همه چیز رو به راهه غیر از یک چیز اونم این که هیچ چیز رو به راه نیست ♥♥

سلامی به معنای خداحافظی......

زندگی به من آموخت بیاندیشم اما اندیشیدن به من نیاموخت چگونه زندگی کنم!!!!!

سلام؟؟!!!!

خودم می دونم سلامم دووم زیادی نداره..اما خب بازم دلم نمی یاد به تنها امید زندگیم سلام نکنم....

تو داری میری..........

خودت گفتی ۶ سال دیگه بر میگردی.......اما من.....نمی دونم شاید حسم داره اشتباه میکنه..

شاید من بدبین شدم.....شاید من..........

به هر حال امیدوارم به قولت عمل کنی......حتی اگه بعد از برگشتنت منو خواهرت بدونی.....حاظرم خواهرت باشم.....اما کنارت باشم......

حاظرم برادرم باشی.......اما باشی......

خودم ازت خواستم بیای اینجا و اینارو بخونی به خاطر همینم نمی خوام خستت کنم....

پس سریع حرف اخرمو میزنم گل من...

قبلا هم گفتم الانم میگم..خوب درس بخون که از دانشگاه اخراجت نکنن.

منتظرت می مونم......

سعی میکنم تو این مدت مثل همون چیزی دوست داشته باشم که خودت خواستی....

دوست دارم گلم...

............تو..

                نیایش....

                 خدا به همراهت عزیزم....

باید با احترام از هم جدا شیم و

باید تسلیم تصمیم خدا شیم و

به نفع هر دومونه گریه می دونم

غمت مثل خوره میفته به جونم

می دونم رفتنت خیلی برام سخته

می دونم هر کی با تو باشه خوشبخته

نمی گم من زدم احساسمو کشتم

نمی گم بعد تو خالی شده پشتم

نمیگم تا ابد یادت نمی افتم

فقط میگم جدایی رو پذیرفتم

از اینجا تا ته دنیا خداحافظ

آهای دلتنگی فردا خداحافظ

یه خواهش میکنم حرف منو گوش کن

تموم خاطره هامو فراموش کن.....

 

+ نوشته شده در  91/02/21ساعت 4:56 PM  توسط ...نیایش...  | 

بالاخره اومدی.....

میدونستم قبل از رفتنت میای..

میدونستم....

آره تو راست میگی!! من یه احمقم.......

یه احمق که تمام احساساتو عشقشو فدای توی بی لیاقت کرد...

ازت متنفرمممممممممم.....

مغرور از خود راضی فکر کردی کی هستی...

تو لیاقت عشق منو نداشتی....

من نادونی کردم که همه چیمو فدای تو کردم...

زندگیم...احساساتم...شادابیم...همه چیم فدای تو شد...

.......نمیبخشمت.....هیچ وقت نمیبخشمت...

سنگ دل بی رحم....

خدایا التماست میکنم زود تر راحتم کن....

بابا من دیگه ظرفیت ندارمممممممممم.......

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

از حرفای قبلم پشیمون شدم...

درسته نمیتونم دوریتو تحمل کنم اما همین که بدون تو یه گوشه ای از این دنیا خوشحالی و داری زندگیتو میکنه یکمی آرومم میکنه.....

همین واسم کافیه...

+ نوشته شده در  91/02/14ساعت 7:51 PM  توسط ...نیایش...  | 

گوش کن.....

فریاد یه غم دیرینه...

وایییییییییییییییییییییییی.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 7:55 PM  توسط ...نیایش...  | 

نابودم کردی...

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را


که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم


آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی


که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،


من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،


من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،


با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم


گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست،


اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید


عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی


بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان


چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم،


آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،


توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد


بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید


گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،


پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،


بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،


می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.


آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی


گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،


تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،


من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی


وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.


گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت


گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

کاش هیچ وقت اون روز نمی یومدی....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/07ساعت 3:6 PM  توسط ...نیایش...  | 

اشتباه....

بزرگترین اشتباهم این بود که فکر می کردم برای منی!!

زیادی وابسته ات شدم..

اشتباهم این بود که واقعیت را میدیدم و چشمانم را می بستم...

اشتباهم این بود که دستانت را در دست دیگری میدیدم و گرمایش را من حس میکردم!!!

اشتباهم این بود که تو را در ذهنم جور دیگری ساختم و با آن زندگی کردم...

نمی دانم چرا اینهمه اشتباه را سالها تکرار کردم..

با اینکه می دانستم اشتباه است عاشقت شوم، ولی شدم..

با آنکه می دانستم اشتباه است دوستت داشته باشم، ولی داشتم..

و حال پس از گذر سالها ، بااینکه در قلبم نیستی اما...

سایه وجودت بر جانم جاریست..

عاشقت بودن و دوستت داشتن برایم نیازی شده هیچ گاه بر طرف نمی شود...

من نمی توانم عاشقت نباشم..

نمی توانم دوستت نداشته باشم ...

+ نوشته شده در  91/02/03ساعت 10:22 PM  توسط ...نیایش...  | 

وایییییییییییییییییی........

نمیخواستم بیام....

این دفعه دیگه واقعا میخواستم واسه همیشه برم...

امااااا!!!!!!!!

نمیدونستم کجا باید حرف دلمو بزنم....

دیگه داشتم میترکیدم.....

حالم خیلی خیلی بده......

همیشه میترسیدم بشم یه مرده ی متحرک ....اما الان شدم....

خدایا کمکم کن.....

تو زندگیم چند تا اتفاق بد داره میفته....

از یه طرف آیندم در خطره از یه طرف این غم دیرینه دست از سر کچلم بر نمیداره....

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن.....

دیگه دارم دیوونه میشم....

بچه ها تورو خدا واسم دعا کنید...

شرایط بحرانی و وحشتناکی دارم.....

خدایاااااااااااااااا کمکم کن زود تر از این همه گرفتاری نجات پیدا کنم.....

راستی بابام جمعه رفت کربلا....

دلم واسش تنگ شده.....

تو این ۲ روزه هنوز نتونستم باهاش حرف بزنم....پس همین جا بهش میگم...

بابایی جونم رفتی حرم امام حسین یادت نره واسه من دعا کنیااااااااا.....به خدا که خیلی به این دعاها محتاجم...

بای تا های

+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 12:14 PM  توسط ...نیایش...  | 

.........

نمیدونستم چه عنوانی واسه این آپم بذارم...

وقت ندارم زیاد بحرفم...

فقط همین قدر بگم که دیگه نابود شدم...

هیچی ازم نمونده...

حالم خیلی خرابه....

داغونم.......داغووووووووووووووووووووووووووووووووووووون......

تازه دارم معنی واقعی مرگ تدریجی رو میفهمم...

من دارم کم کم میمیرم....

خدایااااااااااااااااااااااا کمکم کن


نظرات پست بسته میشه....

هیچ وقت هم آپ نمیشه...

راستش دلم نمیومد آپ نکنم...

تو این چند روزم هر وقت وقت کردم اومدم...

اما حالا که دیگه واسه هیچ کس مهم نیستم پس منم دیگه این دفعه قطعی و همیشگی خداحافظی میکنم...

  << خداحافظ برای همیشه>>

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت 5:31 PM  توسط ...نیایش... 

فوری...

دوستای نازنینم سلام...

از همتون خیلی خیلی ممنونم...و شرمنده ی همه ی شما عزیزانم هستم...

امروز اومدم فقط نظراتتونو تایید کنمو برم..هر موقع وقت کنم میام جواب همتونو میدم و بهتون سر میزنم..

دوستای خوبم خیلی واسم دعا کنید....

تو شرایط فوق العاده حساسی قرار دارم....فشار زیادی رو دارم تحمل میکنم...

دعا کنید دووم بیارم..

خیلی دوستون دارم  عزیزای دلم...

فعلا بابای..

+ نوشته شده در  91/01/17ساعت 2:10 PM  توسط ...نیایش...  | 

بدون شرح....

 

 

......خداحافظ......

+ نوشته شده در  91/01/01ساعت 6:48 PM  توسط ...نیایش...  | 

هرگز نشد.....

نمی خواستم دیگه پست بذارم.............

    اما......اما دلم خیلی گرفته بود......

هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم بگیــری دستـــای منـو

بـدونــی من عـاشقتـم گوش کنی حرف هـــای منـو

تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مــرد منـم

تــا زنـده ام دوسـت دارم اینــه کــلام آخــــــــــرم

مـن کـه نتـونستـم تو رو یه لحظـه تنـهــات بـذارم

تـو سـردی خاطـره هـام بگـم کـه دوســت نــدارم

دلـم می خواد همیـن یه بار اشکامو پنهون نکنـــم

باور کنی تو رو می خوام غربت و زنــدونی کنم

بیـام به شهــر خاطــرات غرق بشم تـوی نگــات

دیـونـه وار فدات بشـم ، بمیرم من واسـه چشــات

امـا هنـوز فاصلمــون دوره و دست من جداســت

ترانــه ی سکــوت من تو بغض آخرم رهاســـت

کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم

تــو چشــم من نگـاه کنـی بگــی کـه عــاشقت منم...

بابای........

 

+ نوشته شده در  90/12/28ساعت 5:58 PM  توسط ...نیایش...  |